تبليغاتX
ئاوات

ئاوات

شعر

گفته بودم نروی ،رفتی و بستی راهم

با دل تنگ سپردی به شب این چاهم

اینک از من به جز آوارگی و  دربه دری

کورسوئی نتوان دید ، شود همراهم

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 23:20 توسط شکرالله جوان|

شب که  همه ی کوچه را بگیرد

دیگر گنجشکها رفته اند

این تنها . واق واق سگی است

و از هر جنبنده ای  هراسناک .

نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1390ساعت 23:8 توسط شکرالله جوان|

این روزها

دلم با گنجشک هاست

آنها که بی چتر

آماج کودکان کوچه اند

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 23:28 توسط شکرالله جوان|

بانو دل من گرفت ، کاری بکنیم

وقتش نرسید ؟  بیا فراری بکنیم

احساس من این است که تاراج شدیم

تا سنجش یک دار و نداری بکنیم

در شهر هیاهوی عجیبی  برپاست

یک لحظه بیا هواری بکنیم

بانو به خدا دم سنگینی ست

برخیز به تایید هم آری آری بکنیم

از گردش این زمانه رنجور شدیم

نگذاشت که یک گشت و گذاری بکنیم

در کنج همین قفس می مانیم

بگذار نگاه همجواری بکنیم

این دست من و تو هم بده دستت را

باشد که تنفس بهاری بکنیم

این شعر من آخرش جوان می ماند

یک بله بگو که شاهکاری بکنیم

 

نوشته شده در جمعه هفتم اسفند 1388ساعت 13:27 توسط شکرالله جوان|

در یا،

 دریای نبودن آرامش

بر خواسته ای حقارت طوفانی

از خشم تو اشک آسمان می بارد

وز تاب تو  تابیدن ما در خویش است

در سفره

هوای خندیدن تو می رقصد

در خانه

کنار پنجره بیداریست

دریا

تو چه دریای بزرگی هستی؟

بر سوگ و عزای ما دل بستی ؟

من روزه گرفته ام ،

تا ساحل

هر صبح

به  گلدسته اذان باد است

دریا

دل من نا آرام

طوفان تو رنج کودکانم باید ؟

دریا

تو چه دریای بزرگی هستی ؟

 

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 18:35 توسط شکرالله جوان|

بدکاره نشسته روبه رویم ،فریاد

خواهد که  بریزد آبرویم ،فریاد

درهای امید قفل است که من

یک روزنه ی سبز نجویم فریاد

.

.

.

بدکاره حریص قصد جانم کرده

از شهوت خویش میهمانم کرده

من روزه گرفتم که تنم سبز شود

هیهات که بی حیا نشانم کرده

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 23:29 توسط شکرالله جوان|

دیشب سروده ای که نوشته بودم به یاد تو چو جان

در آن  گشوده  بال  کبوترانی  که  رو به  آسمان

چون من  که  جانشان  خسته  می نمود و پر ملال

در بر گرفته  آن  آبی  صریح ، دشت  بی  کران

زیبا و بدیع  آن  بوم سفید  خورشیدواره  در تلالو

باران اشک من و بوران  نشسته در ضمیر کمان

با آن  "نه" ی  بزرگ  که یادگار تو مانده در دلم

صد  واژه  نا گفته  اسیر مانده  در حسرت  بیان

بنگر که ،خواهش  من  از سر خودستایی  نیست

داغیست  نشسته  در عمق جان و  فراتر ز گمان

آواز؟ چگونه  بخوانم؟ وقتی  نماند ه رمقی  زمن

هی  زور  بزن  بسرا  ترانه، که اینک منم جوان؟

 

 

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت 22:36 توسط شکرالله جوان|

چون ماه

در دل آن پوشش سیاه

صورت تو

پنهان نمی شود

آن "برف دشت"

آن جزیره در آرام.

آن طاق بلند

آن سایه گستر حجیم

بی رنگ ،بی نقش

آن سفید نامه ی بی انتها

آن گامها .

رنگی بگیر

نقشی ببند

طرحی بزن

با مرگ من

با یاد کوههای بلند

با عشق مردمان دیار ما.

دیگر من از نژاده ی چشمان توام

بیگانه ،وحشی ،خشک، ناهمگون

همرنگ روسری ات

خاری در بن آن درخت بزرگ

آن کبوترخانه ی همیشه سبز .

نفرین چه می کنی ؟

اگر که نبود مادرم؟

یا دستهای عزیز پدر ؟

لعنت به مکان

لعنت به مکان

 

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1387ساعت 22:33 توسط شکرالله جوان|

بگذار کبوترهای به پرواز درآمده

راحت

بر تیرهای  برق  محل شما

ترانه بخوانند

و در گرگ و میش این هوای بغض آلود

نگاههای تاریک پشت پنجره را

درد بکشند

این سنگریزه ها که جمع می کنی

برای جان اشان خطرناک است

می ترسم از کودکان کوچه

چونان که تو یی

و قلماسنگهاشان بی اختیار .

بگذار این کاروان سراها بلولند

بی طاقتی کبوتران زخمی ،

تنها

با طهارت از چشمه ی چشمان تو

تسکین می یابد .

بگذار بالهای شکسته ام را باز کنم

پر زنان

سری را که به دیوار کوبیده ای ،

بر بالین یادتو زمین بگذارم

فریاد مرا در گلو مفشار

چه جای نگرانی است؟

جانشینان درخت سیب کوچه اتان

میهمان داران خوبی هستند

وچشمان تو

تیماج های وحشی

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 23:23 توسط شکرالله جوان|

دیشب دل من به یاد تو پر می زد

یعنی که به خواب تو سر می زد ؟

باور  نکنم   اگر    بگویی   آره

حتما  که  برای  من  در  می زد

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت 22:11 توسط شکرالله جوان|


آخرين مطالب
» هجرت
» کوچه
» دل نگرانی
» بانو
» دریا
» بدکاره
» درد خودپرستی
» برای آزادی
» دعاهای ناتمام
» دعوت

Design By : Pichak